بازگشت اما دیر.....

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

 

 بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند

درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میرود....تنها چرا؟!

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
محمد

روزی عبور کردی از کنارم بی دلیل خوب به یاد دارم روزی که ..... یادت هست نه اما من به یاد دارم روزی که روبرویم ایستادی و گفتی دوستم داری حالا چه شده که علاقه ای نمی بینم سردی کلامت نگاه بی نقش و نگارت خوب به یادم دارم که روزی تصویرم را در چشمانت داشتی .... عیبی ندارد گمانم این است خسته شده ای و این است خاکستر عشقی که برایم گذاشته ای تنها سردی نگاه و خستگی چشمانت از دیدارم و لحن بی کلامت !!! سلام دوست عزیز وبتو دیدم فوق العاده است. آپم و خوشحال می شم بهم سر بزنی. در ضمن نظرتم در باره تبادل لینک بگو. www.mahbaran372.persianblog.ir