گلی در شوره زار

امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...؟؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا...؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب امدی

سنگدل این زودتر میخواستی... حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام....فردا چرا..؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم.....

دیگر اکنون با جوانان ناز کن... با ما چرا؟؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا...؟!

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت...

اینقدر با بخت خواب الود من لالا چرا؟؟

اسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمیپاشد زهم دنیا چرا....؟؟!!

شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر...

این سفر راه قیامت میرود!!!! تنها چرا؟؟!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط ندا...گلی در شوره زار نظرات ()


Design By : Pichak