گلی در شوره زار

نیا باران... زمین جای قشنگی نیست...

من از اهل زمینم خوب میدانم....

که گل در عقد زنبور است....ولی سودای بلبل دارد و.....

پروانه را هم دوست میدارد........!

نیا باران...

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط خانوم گل نظرات ()

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

 


در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود


امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه


او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگیّ ما همه جا وول می خورد


هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست


در ختم خویش هم به سر کار خویش بود


بیچاره مادرم



هر روز می گذشت از این زیر پله ها


آهسته تا بهم نزند خواب ما


امروز هم گذشت


در باز و بسته شد


با پشت خم از این بغل کوچه می رود


چادر نماز فلفلی انداخته به سر


کفش چروک خورده و جوراب وصله دار


او فکر بچه هاست


هر جا شده هویج هم امروز می خرد


بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها



کفگیر بی صدا


دارد برای ناخوش خود آش می پزد



او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت


اقوامش آمدند پی سر سلامتی


یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود


بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند


لطف شما زیاد


اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:


این حرف ها برای تو مادر نمی شود.



پس این که بود؟


دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید


لیوان آب از بغل من زد کنار،


در نصفه های شب.


یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب


نزدیکهای صبح


او باز زیر پای من نشسته بود


آهسته با خدا،


راز و نیاز داشت


نه، او نمرده است.



او پنج سال کرد پرستاری مریض


در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد


اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ


تنها مریضخانه، به امّید دیگران


یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.



در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود


پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد


صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه


طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین


دریاچه هم به حال من از دور می گریست


تنها طواف دور ضریح و یکی نماز


یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید


مادر به خاک رفت.


...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور


یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او


اما خلاص می شود از سرنوشت من


مادر بخواب، خوش


منزل مبارکت.



آینده بود و قصه ی بی مادریّ من


نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ


من می دویدم از وسط قبرها برون


او بود و سر به ناله برآورده از مغاک


خود را به ضعف از پی من باز می کشید


دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه


خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع


ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه


باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش


چشمان نیمه باز:


از من جدا مشو.


می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود


انگار جیوه در دل من آب می کنند


پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم


خاموش و خوفناک همه می گریختند


می گشت آسمان که بکوبد به مغز من


دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه


وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد


یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان


می آمد و به مغز من آهسته می خلید:


تنها شدی پسر.



باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی


دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض


پیراهن پلید مرا باز شسته بود


انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:


بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟


تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر


می خواستم به خنده درآیم به اشتباه


اما خیال بود


ای وای مادر م...

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط خانوم گل نظرات ()

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم !

نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط خانوم گل نظرات ()

امتحان داشتم....

از مسافرت که برگشتم.... میام...

مخلصیم.....قلب

نوشته شده در شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط خانوم گل نظرات ()

وبلاگ تا اطلاع ثانوی ........ تعطیل !

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط خانوم گل نظرات ()

 کوک کن ساعتِ خویش !

 

 اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر 

 

 دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

 

که مـؤذّن ، شبِ پیـش

 

 دسته گل داده به آب

 

   . . . و  پیِ غسلِ به حمام شده است

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

 

 شاطری نیست در این شهرِ بزرگ ، که سحر برخیزد

 

    شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

                                    دیر برمی خیزند

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

  که سحر گاه کسی

 

  بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست

 

  که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

 

 رفتگر مُرده و این کوچه دگر

 

 خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

 

ماکیان ها همه مستِ خوابند

 

 شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

 

که در این شهر ، دگر مستی نیست

 

 که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد

 

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !   

 

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

  

و در این شهر سحرخیزی نیست

 

            .. . . . و سـحر نـزدیک اســـت...

            شعری ازدوست و استاد عزیزم "کیوان هاشمی"

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط خانوم گل نظرات ()

سلام دوستای گلم. مرسی از حضور گرمتون توی وبلاگم. یه مدته زیاد حال خوبی ندارم. انشالله برگشتم به همتون سر میرنم. منو ببخشید.

نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط خانوم گل نظرات ()

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را به مهمانی گل های باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید...

دلم برای کسی تنگ است

که آن دو نرگس جادو را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت...

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند...

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت...!

و مهربانی خود را

نثار من می کرد...!

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب 

در همه حال

همیشه در همه جا ...

آه با که بتوان گفت

که بود با من و

پیوسته نیز بی من بود...!!؟!

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی...

دگر کافی ست...!

                             " حمید مصدق"

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط خانوم گل نظرات ()


Design By : Pichak